بازگشت
نوشتن برای من خود زندگی ست. گاه بخشی از خودم را می سپارم به آن. جاری می شوم روی سطرهایی از خودم که عریان ام می کند. مثل درخت های روبروی پنجره که عریان شدند. همین که برگ ریزان پاییز شتاب می گیرد به گلنار می گویم می بینی دیگر تا بهار آفتاب را نمی بینیم . نگاهم می کند...هر دوی ما می دانیم که داریم از یک فصل سرد حرف می زنیم. من تمام پاییز دلم می گیرد. مثل کودکی هایم. تاب می بستیم روی درخت " به" خانه ی مادر بزرگم. هی تاب می خوردیم تا روزمان شب شود. هنوز یادم نرفته که چطور از تاب افتادم و از حال رفتم. مادر به سمت ام می دوید و من توی چشم های اش مرده ی خودم را می دیدم. مثل شبح سفید شده بودم لابد. می گفتم نترس چیزی نیست. اما نفس ام بالا نمی آمد. لباس گل گلی چیت تنم بود با گیپور سفید روی آستین اش و دامن لیمویی. مادرم هنوز توی دامن من را زیبا تر می بیند.
آن درخت " به" همیشه میوه هایش پر از کرم بود. شاخه هایش آن قدر پایین بود که من در 6 سالگی می توانستم به سادگی از آن بالا بروم. باد تند و گرم پاییز که می وزید موهایم را به آن می سپردم. هنوز موهای ام را برای پاییز بلند می کنم.
یادم هست پری می گفت: "وقتی درخت ها کنار هم اند یک خانواده شکل می دهند." من همیشه توی ماشین بابا همان طور که دارم چایکوفسکی گوش می دهم وحواسم به حرف های پدرم هست و دست هایش را می پایم که از روی فرمان بلند شده و با موزیک حرکت می کنند، به درخت ها هم نگاه می کنم. وقتی جمع اند یک جنگل کوچک اند. دوباره چشم ام می آید روی دست های بابا. توی ماشین پدرم که به طبیعت خیره می شوم درخت ها را جمع تر می بینم. جمع شان را گرم تر می بینم...
