تبليغاتX
پشت سر باد
شبانه های من

نوشتن برای من خود زندگی ست. گاه  بخشی از خودم را می سپارم به آن. جاری  می شوم روی سطرهایی از خودم که عریان ام می کند. مثل درخت های روبروی پنجره که عریان شدند. همین که برگ ریزان پاییز شتاب می گیرد به گلنار می گویم می بینی دیگر آفتاب نمی بینیم تا بهار. نگاهم می کند...هر دوی مان می دانیم که داریم از یک فصل سرد حرف می زنیم. من تمام پاییز دلم می گیرد. مثل کودکی هایم. تاب می بستیم روی درخت " به" خانه ی مادر بزرگم. هی تاب می خوردیم تا روزمان شب شود. هنوز یادم نرفته که چطور از تاب افتادم و از حال رفتم. مادر به سمت ام می  دوید و من توی چشم های اش مرده ی خودم را می دیدم. مثل شبح سفید شده بودم لابد. می گفتم نترس چیزی نیست. اما نفس ام بالا نمی آمد. لباس گل گلی چیت تنم بود با گیپور سفید روی آستین اش و دامن لیمویی. مادرم هنوز توی دامن من را زیبا تر می بیند. خودم هم همین طور.

آن درخت " به" همیشه میوه هایش پر از کرم بود. شاخه هایش آن قدر پایین بود که من در 6 سالگی می توانستم به سادگی از آن بالا بروم. باد تند و گرم پاییز که می وزید موهایم را بهش می سپردم. هنوز موهایم را برای پاییز بلند می کنم.

یادم هست پری  می گفت: "وقتی درخت ها کنار هم اند یک خانواده شکل می دهند." من همیشه  توی ماشین بابا همان طور که دارم چایکوفسکی گوش می دهم وحواسم به حرف های  پدرم هست  و دست هایش را می پایم که از روی فرمان بلند شده و با موزیک حرکت می کنند، به درخت ها هم نگاه می کنم. وقتی جمع اند یک جنگل کوچک اند. دوباره چشم ام می آید روی دست های بابا. توی ماشین پدرم که به طبیعت خیره می شوم درخت ها را جمع تر می بینم. جمع شان را گرم تر می بینم...

 

نوشته شده توسط متی در ساعت 13:32 | لینک  | 

زیستن

و معجزه کردن،

ورنه میلاد تو جز خاطره ی دردی بیهوده چیست؟

معجزه کن،

معجزه کن،

که معجزه

تنها دست کار توست.*

 

-*شاملو-

نوشته شده توسط متی در ساعت 20:14 | لینک  | 

مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد

نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد

عالم از ناله ی عشاق مبادا خالی

که خوش آهنگ و فرح بخش هوایی دارد

پیر دردی کش ما گر چه ندارد زر و زور

خوش عطا بخش و خطا پوش خدایی دارد

محترم دار دلم کاین مگس قند پرست

تا هواخواه تو شد  فرهمایی دارد

از عدالت نبود دور گرش پرسد حال

پادشاهی که به همسایه گدایی دارد

اشک خونین بنمودم به طبیبان گفتند

درد عشق است و جگر سوز دوایی دارد

ستم از غمزه میاموز که در مذهب عشق

هر عمل اجری و هر کرده جزایی دارد

نغز گفت آن بت ترسابچه ی باده پرست

شادی روی کسی خور که صفایی دارد

خسروا حافظ درگاه نشین فاتحه خواند

وز زبان تو تمنای دعایی دارد.

نوشته شده توسط متی در ساعت 19:37 | لینک  | 

اگر کاغذ پاره ی باارزشی دارید جلوی دست من نگذارید که من همیشه یک لیوان چای یا قهوه دستم هست و خوب می دانید .... پیش میاد!

.....

چندی پیش رفته بودیم باغ وحش. از سر نکوکاری یک بسته غذا هم برای گوسفند ها و گوساله ها خرییدم و چشم تان روز بد نبیند که محاصره شدیم توسط چند عدد چهارپا که با چشمان بزرگ شان بد جوری زل زده بودند به دستانمان!  امکان خروج ار منطقه ی شان میسر نشد تا این که دوستان به دادمان رسیدند. چاره ای نیافتیم جز آن که  بسته ی غذا را همان جا رها کرده به سمت بیرون فرار کنیم. آن ها (چهار پایان) هم به دنبال مان. از این همه علاقه چنان طبع مان جان گرفت که به کرگدن ها و شیرها و روباه ها و ببرها و زرافه ها و سایر وحوش حتی فلاش هم نینداختیم :).

نوشته شده توسط متی در ساعت 15:57 | لینک  | 

و چرا که نه؟

اگر بتوانی دوست داشتن را تاب بیاوری!

نوشته شده توسط متی در ساعت 14:39 | لینک  |